۷ اردیبهشت ۱۳۸۸

اشعاری که در زير می آيند ،شعر هايی است که در چاپ ِ اولِ دفتر "تصوير ِ مرد در آب" سروده ی ِ "محمد فلاح نيا" ،"س ا ن س و ر " شده اند.برای ِ تهيه کتاب يا ارتباط با شاعر،با ايميل شاعر تماس بگيريد.(fallahniam@gmail.com)

-------------------------------------------

انقلاب . . .1

شهر ويران ِ نبودن ها بود

نبودن ِ زيباترين كلام ها

زيباترين حرف ها.

شهر آبستن بود

آبستن ِ زيباترين سرودها

زيباترين شعرها.

در دور دست هاي خون و شب

و شب و خون و گريه

نوري بر آستانه ي درهاي چوبي صبح مه گرفته ظاهر شد.

هر فرد قطره اي از خون شد.

هر كوچه ي پيچ در پيچ

رگ شد.

جنبش

تلاش

همت و پيكار

حرفي عجيب خبر شد.

در باغچه هاي خيس گل داد

گل داد حرف عجيبي كه روح آرامش بود.

گل داد پيچكي

اما زمستان نرفته بود.

افسانه بود هر چه كه رشتيم.

افسانه اي غريب.

افسانه ي سكوت

سكوت تلخ پر از درد.

محمد فلاح نيا

------------------------------------------

انقلاب . . .2

صداي ما

در هياهوي كلاغ هاي پير پاييز

گم شد،

و آفتاب رنگ پريده

ارمغاني از فتح دوباره

براي ما به همراه نياورد.

انگار كه مرده باشيم

از گورهاي ِدست جمعي ايشان

هنوز خون تازه روان بود

و صبحي كه مي خواستيم

بعد آن همه شب هاي بي ستاره هم

هرگز طلوع نكرد.

ماه

معصوم تر از هميشه

ناظر به نعش كش ها

به تابوت هاي ما بود.

دستي پليد تار و پود زمان را

به تيري از چوب خالص گردو

گره زده،

رج به رج

شلاق شانه مي زد.

زمين آبستن ِ انفجارهاي مكرر بود

و هر بار

استخوان هاي ريز و درشت

از دهانه ي آتشفشان ها

به دورترين درياهاي جغرافياي زمين

پرتاب مي شد.

كساني استوار برايمان خويشتن

مي گفتند:

آخر رسيد هزاره ،

و زمين، زمين ِ مادر،

اينك به انتقام

سخن آغاز كرده است !

اما انتقام مفهومي عبث بود

حال آنكه خود- زمين ،

زمين ِ مادر

همدست ايشان بود !

سال ها آنچه پيشكش داده بودند،

بي اعتراضي شايسته

بلعيده بود.

و اينك به انتقام چه چيز

به پيكار آمده بود؟

او

قربانياني بسيار تر مي خواست

-قربانياني بسيار تر-

از آسمان عذاب نازل شد

و باز هم گروهي گفتند:

باران به ياري

براي كشتن زشتي است كه مي بارد.

اما سراب بود.

صاعقه از آسمان نازل شد

و هر چه درو كرديم

درون دشت هاي پر از لاله

گم شد.

پرپر شد.

سوخت.

و اينان تير خشم خدايان بود

كه نه به ياري به نابودي ما آمده بود . . . .

محمد فلاح نيا

---------------------------------

انقلاب . . . 3

ماه

ماه سپيد

كه هر شب

از فراز قتلگاه سرخ شهيدان ما

مي گذري،

با من بگو

بگو:

تا امكان آزادي آدمي

قتل چند كبوتر سپيد

چند قطره ي خون باقي است؟

با من بگو . . .

محمد فلاح نيا

---------------------------------

انقلاب . . . 4

گناه اين بود كه

به خداوندگار ايشان اعتماد كرده

به پاكي اش ايمان آورديم

شاعر

بهاي حماقتت

رنجي است

كه هر صبح

روي شانه هاي تو بيدار مي شوند

و در تمام روز

بر پشت تو مي خندند.

چيزها از خداي شما ديدم:

هر چيز با عظمت

جز رحمت

هر چيز با عظمت

جز شفقت

من خشم خدايتان را

با تمام عظمتش ديدم

كه با شعله هاي طوفان

خلق كثيري را خاموش مي كند.

من قهر پروردگارتان را ديدم

كه با دست هاي توانايش

-كه به آن ها ايادي قدرت قادر مطلق مي گوييد-

با لذتي عجيب

مشتي از خاك ما را برداشت

و بر سر خلقي كثير ريخت

خدايتان را ديدم كه

از سرخي خون قربانياني

كه برادران من بودند

و شمايشان به مسلخ فرستايد

آن قدر خنديد

كه آسمان ها

چند پاره- صد پاره شد

و شعله هاي برق

آتشي بود كه در جان ما

و نه در قلب آسمان

مي تپيد.

باشد تا خداي ما با شما چه كند . . .

محمد فلاح نيا

------------------------------------------------

مردم نامه، نا مساوی شاهنامه1

پدرانم در بستري از خاک و خاکستر

به هم آغوشي زنان باکره مي رفتند

پدرم مي گفت :

در بلخ گردن مي زدند ؛ وقتي که اجداد دورش متولد شده بودند

شب تولد من هم ،

زلزله مي آمد در حوالي شيراز

مدام خون و خشم و آتش بود

به خواب مي ديدم

که با صداي اولين خمپاره :

اولين بمب ،

اولين انفجار ،

مادرم مرا زائيد

صداي شيون زن هاي طوس مي آمد

صداي طبل هاي مردان آفتاب سوخته ي جنوب

صداي پاي رقص کولي ها در کنار

رقص شعله ي آتش مي آمد

اما

صدايي که هميشه تکرار مي شد

در شمال و جنوب ،

در کرانه ي دريا ،

در ميان کوير ،

سرود مرگ بود که با صفير گلوله ،

مي خنديد

و با صداي ناله مادر ،

مي رقصيد .

با من نگفته بودند

نه هرگز نگفته بودند که شهر شلوغ است ،

مردان تدارک جنگ مي بينند

و دختران ،

نارنجک از درخت ها مي چينند

مرگ بر زنده باد مرگ بر زنده باد

مرگ ، زنده ، مرده ، نعش ، تابوت

دروغ مي گفتند ،

باورش آسان نبود ، اما

دروغ مي گفتند

تمام خواب کودکي ام اين بود .

وقتي به جاي ياس ،

از خوشه هاي تر ،

ترس مي چيدم

از شاخه هاي خشک خيابان ....

محمد فلاح نيا

---------------------------------------

مردم نامه، نا مساوی شاهنامه2

شناسنامه ها ،

گذرنامه ها ،

پرچم ، خاک ف خيابان

هميشه سرخ بود

صداي سوت قطارها ،

صداي بچه هاي دبستان ،

صداي آب ، بابا

انار دارد ،

صداي مرگ ،

سرخ بود .

روياي دور پدر

يک ستاره ي قرمز بود ،

و روياي مادر

مردي با عباي سرخ بود .

مردي بلند بالا

که دست و دلش سرخ بود

از خون گنه کاران

و قبضه ي شمشيرش سرخ بود

از توهم دشمن تراشي هاي خودش

که فکر مي کنم ديگر آزاري مزمن داشت !

اما هميشه در که به يک شيوه در گردش نيست

اين بار از خواب کودکي

که همه سرخ ديده بود

هميشه فکر رگ و دست و تيغ با خود داشت

روياي يک سپيدي مطلق ،

بيرون خزيده بود .

روياي مردمان سپيد ،

کوچه هاي سپيد ،

ياس هاي سبز و سفيد ،

خانه هاي سپيد ،

اما ،

اما صداي جيغ ترمز قرمز

در کوچه هاي دور

با رنگ خون شاعر مستي هم خوابه مي شود

و فکرهاي سپيدم را ،

با چنگال هاي تيز خودش ،

صد پاره مي کند .

صد پاره ،

تکه تکه مي شود اين شعرهاي سرخ و سپيد

اما در شب که معجزه ي رنگ ها پيدا نيست ،

صدها ستاره مي درخشند

و در آسمان هر کوچه ،

صدها ستاره ي قرمز نه ،

سپيد ، البته ،

در دست هاي کودکان زمين ،

لالايي سپيدي فرداي دور را

با ريتم کند خاص خودش ،

مي مويند .

لبخند خواب شما

تا صبح پاک مي شود

اما ستاره مي داند

درست تا يک شب ديگر

دنيا به سمت سپيدي يک روز

کم کرده است عمر

محمد فلاح نيا

7/12/84

-----------------------------------------

عشق ِ ممنوع!

روی بستری از چوب،

مسيح

معصوم

افتاده بود

زير نگاه هايی که با قطره های تنم،

باران می چکيدند

روی برهنگی هايش!

نگاهم کرد،

خنديد،

گريستم!

خنده هايش زيباست.

پس چرا دنيا مثل نگاه او نيست،

تا برايش بميرم؟

مريم که همسر نمی خواهد

مسيح فرزند خداست

که در بسترم

برهنه می غلطد.

مسيح فرزند خداست که بوی بخور را دوست دارد

و خنده های مرا دوست دارد

و انگشت هايش که خون می پاشند

در آسمان سرخ هر غروب،

بهای عشق بی اندازه ای است

با زخم بوسه های ممنوع من

روی دست ها،

پاها،

و قلب کوچکش!

محمد فلاح نيا-بهمن 86

--------------------------------

هيچ چيز ِ اين جهان به سپيدی نمی برد

هيچ چيز ِ اين جهان به سپيدی نمی برد

اگر تمامی انسان ها

استفراغ تهوع آفريدگاری باشند

روی بستری از خاک،

هيچ چيز در اين ميان به سپيدی نمی برد

به جز معشوقی که بوی سوخته ی چوب می دهد

و بستری که از عطر يک هم آغوشی خيس است...

جهانی با اين همه ترس زيبا نيست

الا وقتی که يک بوسه در بخار بخور متولد می شود،

ما رازهايمان را از دهان به دهان قسمت می کنيم

و فراموش می کنيم که دنيا

شبی است به سياهی مرگ ...

بيوه ای با لباس عزا بر تن

که ايستاده با وقار تمام

تابوت چوبی ما را ميخکوب می کند!

محمد فلاح نيا

87.3.1

۲۷ آبان ۱۳۸۷

به یاد داریوش وپروانه فروهر




شاید یک روز
یک روز
یک روز
شاید، یک روز
که آفتاب گیسوی نقره ای
دماوند پیر را نوازش می کند
در یک غریو تند بارانی
در یک نسیم نوازشگر بهار
یک روز
شاید
همراه پرواز پرستوی عاشقی
واژه لبخند، به سرزمین
سوخته ی من باز گردد.
امید، کوبه ی در را بفشارد
و سپیدی، جای تمام این
سیاهی ها را پر کند
آن روز بر مردگان نیز
سیاه نخواهم پوشید
حتی بر عزیزترینشان

۲ مهر ۱۳۸۷

۲۲ مرداد ۱۳۸۷

«محمود درويش» شاعر مبارز فلسطيني در سن 67 سالگي درگذشت


محمود درویش، یکی از بزرگترین شاعران معاصر عرب، شنبه شب، در بیمارستانی در هوستون آمریکا در گذشت. او 67 سال داشت و از بیماری قلبی رنج می برد. عمل جراحی قلب باز او که روز چهارشنبه گذشته انجام شد، کمکی به بهبود حال وی نکرد.

اِین شاعر مبارز فلسطِینِی سال 1941 در البروه روستاِی شرقِی عكا متولد شد. در سال 1948 پس از اشغال فلسطِین به وسِیله صهِیونِیست‌ها آوارگِی را تجربه كرد.

«محمود دروِیش» سالها علِیه جناِیات رژِیم صهِیونِیستِی در فلسطِین شعر سرود و به همِین خاطر مجبور به ترك وطن شد.

دوران تبعید، او را به لبنان، شوروی، مصر، تونس، فرانسه و آمریکا کشاند. در سال هزار و نهصد و نود و نه، پس از ایجاد تشکیلات خود مختار فلسطین، به نوار غزه و رام الله بازگشت.

تشِیِیع پِیكر محمود دروِیش چهارشنبه ساعت ِیك بعد از ظهر به وقت محلِی در رام‌الله برگزار خواهد شد. رژِیم صهِیونِیستِی با تدفِین محمود دروِیش كه متولد روستاِی كوچك "البروه" در شهر الخلِیل است، در زادگاهش مخالفت كرده است.

درویش تاکنون جایزه ابن سینا، جایزه لوتس از انجمن نویسندگان آفریقا-آسیایی، جایزه هنرهای حماسی فرانس و مدال آثار ادبی و جایزه آزادی فرهنگی از بنیاد لبنان و همین اواخر نیز (نوامبر 2003) جایزه ناظم حکمت به او تعلق گرفته است.


۲۸ تیر ۱۳۸۷

خسرو شکیبایی درگذشت

ما که انگار عادت کردیم به خبر بد دادن :





به نقل ازعصرایران :خسرو شکیبایی ، دارفانی را وداع گفت. این بازیگر توانمند سینمای ایران ، مقارن ساعت 9 صبح امروزجمعه در تهران درگذشت .شکیبایی از عارضه قلبی رنج می برد و در بیمارستان پارسیان بستری بود.این هنرمند هنگام درگذشت64 ساله بود.
او در طول زندگی هنری خود دهها جایزه از جشنواره های داخلی و خارجی برده بود.


خسرو شکیبایی چند روزی بود که بدلیل بیماری قند در بیمارستان آتیه ٬ بخش هما ٬ اتاق ۱۵۴ بستری است .

۳ تیر ۱۳۸۷

در مملکتی که حکومت هیچ علاقه ای به فرهنگ و میراث آن ندارد قابل پیش بینی بود -مزایده ی لوازم شخصی احمد شاملو





سرمايه: پس از سال ها کشمکش و حرف و حديث های بسيار، بالاخره امروز بخشی از يادگارها و لوازم شخصی شاملو به مزايده گذاشته می شود. طبق توافقنامه ای که سال 1380 بين آيدا، سيروس و سياوش (به وکالت از سوی سامان و ساقی) امضا شد، طرفين به توافق رسيدند تا آثار و يادگارهای احمد شاملو به عنوان موزه در منزل شاملو قرار گيرد. اين توافقنامه تا سال 86 اجرا و عملی نشد تا اينکه سال گذشته مجدداً توافق شد تا آيدا سرکسيان به سياوش شاملو به عنوان فرزند ارشد شاملو وکالت دهد تا نسبت به ثبت موزه احمد شاملو اقدام کند. سياوش شاملو با اعلام خبر اجرای مزايده برخی آثار شاملو گفت: ,پس از آنکه توافقنامه به مرحله اجرا درنيامد، ما به دادگاه مراجعه کرديم و تقاضای تقسيم ترکه کرديم. سه نفر کارشناس برای قيمت گذاری لوازم از سوی دادگاه معرفی شدند و برخی از لوازم قيمت گذاری شد برخی ديگر مثل کتاب های کتابخانه شاملو غيرقابل قيمت گذاری اعلام شد., ابراهيم حيدري، کارشناس رسمی دادگستری در نامه ای که به رئيس شعبه شش دادگاه حقوقی کرج نوشته، آورده است: ,قيمت گذاری کتاب های کتابخانه مرحوم احمد شاملو مورد شکايت شاکيان نيست. بلکه اهم نظر آنها قيمت گذاری آثار دست نوشته، فيش ها و نسخ خطی استاد احمد شاملو است. اين آثار، ميراث فرهنگی کشور است و به سادگی قابل قيمت گذاری نيست. چون به اعتبار ملی و شهرت جهانی آن استاد لطمه وارد می سازد و ارزش معنوی اين آثار را محدود می کند بازتاب سياسی هم برای دست اندرکاران فرهنگی کشور خواهد داشت., اين کارشناس دادگستری در ادامه نامه پيشنهادی ارائه کرده که يا از طريق وراث و راه های قانونی اقدام شود يا از طريق وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی و شورای انقلاب فرهنگی دستور ويژه برای قيمت گذاری اين آثار با ارزش صادر شود. وی در انتهای نامه اش اين چنين آورده است: ,بنابراين با عنايت به اهميت موضوع، اين کار غقيمت گذاری کتاب های کتابخانه شاملوف از دست و توان اين حقير خارج خواهد بود., با توجه به اين نامه، سياوش شاملو حکم اجرای مزايده را برای آثاری که قابل قيمت گذاری هستند، درخواست می کند که در نهايت اين حکم صادر و امروز در دادورزی شماره پنج دادگستری کرج به مرحله اجرا گذاشته می شود. مصطفی ظهوري، وکيل آيدا در اين پرونده درباره موضوع مزايده گفت: ,درخواست آنها قانونی بوده و حکم مصادره هم قانونی است اما اين تنها ظاهر ماجراست., ظهوری از ارائه جزييات بيشتر خودداری و آن را به زمان ديگری موکول کرد. طبق شنيده های خبرنگار ما، لوازمی که در اين مزايده عرضه خواهند شد، تعدادی عکس و ميز و صندلی و از اين قبيل اقلام است. البته سياوش شاملو معتقد است اين مزايده به خاطر تشکيل موزه احمد شاملو برپا می شود. مراسم مزايده راس ساعت 10 صبح امروز آغاز خواهد شد.